آرنیکا نفس مامان وبابا |
|||
سه شنبه 15 / 5 / 1391برچسب:, :: 5:50 PM :: نويسنده : مامانی
اما من هر چی سعی میکردم نمیتونستم نفس بکشم و دوباره چشام بسته شد.وقتی دوباره به هوش اومدم دیدم ماسک اکسیژن رو صورتمه خودم برداشتمش تنفسم دیگه خوب شده بود امااز درد به خودم میپیچیدم و همش داد میزدم که من مسکن میخوام اما هیچکی توجه نمیکرد وقتی یه پرستار اومد بالای سرم و گفت باید اثر بیهوشی بره بعد مسکن تزریق کنیم یهو یاد تو افتادم نفسم وبهش گفتم بچم حالش خوبه؟سالمه؟اونم گفت آره گلم چرا خوب نباشه خوب خوب ,بعد منو بردن تو بخش و دیدم نصف فامیل اومدن اونجا و همه دارن برام از تو تعریف میکنن آخه اونا دیده بودنت مامان جون وجیهه میگفت ترکیبی از مامانش و باباشه,مامان فرشته میگفت دهنش باباشه,زن عمو لیلا میگفت خیلی خوشگله,عمه جونات که دیگه نگو ...منم که همه رو 4 -5 تا میدیدم و سر گیجه داشتم و درد بهشون گفتم بیارینش منم ببینمش و بعد مامان جونا رفتن تو رو اووردن ولباس تنت کردن بعدم گذاشتنت تو بغله من واییییییییییییی نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم برات مامانی یه فرشته کوچولوی خوشگل تو بغله مامان بود همونی بودی که از خدا خواسته بودم خدا جونممممممممممممممممم ممنونتم. نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |